( با یادی از سرباز شهید سید حمید موسوی راد)
متولد ۱۳۴۲آبادان
شهادت: ۶/۱۲/۱۳۶۲جبهه کوشک
آرامگاه: قطعه شهدا در ایذه
زمستونه ساله ۱۳۶۲ با همه سالایه دیگه ای که تو زندگیم می اومد و می رف یه فرقه عمده و اساسی داشتو اونم همراهی و ادامه رفاقت با همبازیه دوران کودکی و نوجوانی با یکی از بی نظیرترین شخصیت هایی که حضورشه از بچه گی وو دورانه دبستان تو خونه وو کوچه مثه یه سایه موندگار در کنارم احساس میکردم. اونم تو سالایه سخته آوارگی و مهاجرت که بواسطه جنگ تحمیلی باید میگذروندیم. حضورش تو او روزا نعمتی بود که خیلی زود ازش بی نصیب موندم. حالا رو نمیدونم اما فکر میکنم او وختا اگه یه روز حتی برا یه لحظه هم که شده به ای می رسیدم که در یکی از اون روزایه سرد زمستونی باید برایه همیشه با حمید وداع کنم در جا غالب تهی میکردم. همیشه به ای یاد می افتم که تو او تابستونایه گرم و طولانی فقط حمید بود که همیشه وو همه جا پا به پام کوچه به کوچه و سبخ به سبخ باهام تیسه میکرد تا مطمئن باشم که کسی جرئت نداره جلو رامه بگیره یا حتی سر به سرم بذاره. یه هفته پیشترش مو از اهواز به ایذه می رفتم تا سری به خونوادم بزنم . حمید هم از پایان مرخصیه آموزشی باید به منطقه بر می گش تا قسمتش چی باشه. تو میداوود فرصته آخرین دیدارمون رسید. ابره سیاه و سنگینی آسمونه گرفته بود انگاری هنوز هم شیرینیه لبخندشو گرمیه حضورش تو وجودم غلغله میکنه. خدایا کاش جرئتشو داشتم که با همه کوچیکیم مثه یه ذره در مقابله طوفانو عظمتت بایستمو زار بزنم که چرا حمید؟ یعنی ایقد میخواستیش که گذاشتی با گلوله مستقیم تانکه دشمن ذره ذره ش به سمتت بیاد؟ کاش میتونسسم حکمت بلاهایی که تو جنگ نابرابر، جونه شیرینه عزیزترینهایه تمومه زندگیمه گرف در فهم و درک واقعیتهای نامحتوم زندگی جا بدم.
سبخ : بیابانی با خاک مرطوب اما بسیار شور و با پوشش گیاهی خاص
تیسه : جستجو کردن از روی بازیگوشی برای پیدا کردن اشیا دور ریخته
میداوود: بخشی حاصلخیز بین شهرهای رامهرمز و باغملک ( از قطب های برنج خوزستان)
با یادی از شهید سرافراز و محبوب شهرمان جعفر هلالات
تولد: تیر 1345 شهادت تیر 1367 خاکسپاری تابستان 1378
شاید هیچگاه نتوانم حق مطلب را آنگونه که شایسته میباشد ادا نمایم اما بازگو ننمودنش حقیقتی بزرگ را در زندگی ام می پوشاند که هرگز شایسته این بزرگمرد عرصه پیکار نبوده و نخواهد بود.
روزهای سرد و دهشتناک بعد از محاصره آبادان در زمستان سال 1359می آمد و می گذشت و من نه به مانند هر جوان دیگری در آن دوران ، اما به اندازه توانم که روز به روز در بحبوحه فرسایشی شدن جنگ نابرابر تحلیل می رفت به لحظه هایی رسیدم که ماندن را در آن شرایط بیهوده و بی نتیجه دیده و کم کم آماده میشدم که شهر را مانند خیلی های دیگر ترک نموده و همه چیز را وظیفه دیگران بپندارم. آن روز وجب به وجب خانه و کوچه و محله خالی از مردم را برای ماندگاری در حافظه ام با قدمهای سنگین طی کردم ، اشک و آه سردم را از آنچه سالها مرا به زندگی امیدوار می ساخت و دیگر در آن هیچ نشانه زنده ای باقی نمانده بود تا بدان دل ببندم در فضای متروک خانه رها کرده ، نگاه ملتمسانه ام را از آنهمه صفا و صمیمیت همسایگان بریده، دیده خشمی جانکاه بر جور و ستمی که دشمن بر مردم شهرم وارد آورده بود گشودم و در آن سکوت و تنهایی محض زمانه را های های گریستم. افسوس که گرمی هیچ شانه ای تسلایم نبود. تا آن لحظه ای که چشمانم در پاکی زلال چشمان جعفر هلالات که پس از ماهها بی خبری در نزدیکی های مسجد بهبهانیها رودررویم شد نجاتم داد. وقتی فکر میکنم جعفر در آن روزها تنها نوجوانی چهارده ساله بود که لباس مردان جنگی به تن کرده بود وجودم از شرم چون آواری سهمناک در هم می ریزد. از راه رفته بازگشتم تا بهاری دیگر را در شهرم ببینم و خود را مهیای خدمت در لباسی دیگر سازم. بهاری که در جمع صمیمی نیروهای زحمتکش هلال احمر خرمشهر در اردوگاه مهاجرین در فسا جاودانه شد.
با یادی از زنده یاد غلامرضا بزرگ نیا شماره کارمندی:42859
تولد: سوم مرداد 1314
درگذشت: بیست و نهم اردیبهشت 1390
استخدام: 1330 بازنشستگی :1374 پالایشگاه آبادان ، پتروشیمی آبادان و شیراز
رییس بودجه های سرمایه ای و مسوول امور مالی بازسازی پالایشگاه نفت آبادان
صدایش از گوشی تلفن طنین همیشگی را نداشت. انگار میخواست چیزی را که نمیتوانست به هر شکل ممکن که هرگز آمادگی اش را نداشت را به اطلاعم برساند. دانستم که خبر دردناکتر از آن است که توان گفتنش را بسادگی داشته باشد. آنهم بی هیچ سئوالی. لابد این خبرها به قدری عادی شده که شاید دیگر نباید انتظار تعجب و واکنش خاصی را از خود و دیگران داشت. معلوم بود که برای خودش هم باورکردنی نبود. تنها پذیرفته بود که تقدیر به سرانجام رسیده و مقاومتی در مقابل عمل انجام شده متصور نیست. قدری که آرام گرفت تمامی خاطره های زندگیش را در هم آمیخته تا از شیرینی هایش قصه ای کوتاه بیافریند تا مخاطبان به جای چشمان غم گرفته و مبهوتش اشک بریزند. میتوانستم باور کنم که بار تمامی دردها و فراغ از عزیزان که در سرتاسر زندگی به دوش کشیده ، هماورد این جدایی که تمامی تحمل و شکیبائیش را تحلیل برده بود نبوده و هرگز در تصورش نمی گنجید. آرام و قرار نداشت و مدام یار سفر کرده را می طلبید. رضا رفته بود. بی هیچ ادعایی. با باری از یادگارها و خاطره های شیرین که لحظه ای از نظر دور نمی شد و همواره در ذهن، عزیز و ماندگار باقی می ماند.
. 
برگی از دفترچه خاطرات زنده یاد:
آن در و دیوار با من سخن می گفت ؛رازها ، خاطرات دوران کودکی و جوانی که همیشه ، همه جا، سر هر گذر،هر کوی و برزن زنده بودند گوئی مرده اند. تن بیمار و خسته شهر هنوز هم با من سخن می گوید ، سخن از ناجوانمردیها ، نامردمیها ، سخن از ستمی که بر آنها رفت و برمردم خوب و مهربانش . حال و هوای گذشته هنوز هم کم و بیش در تارو پود شهر نهفته است . خاطرات دوران گذشته ، روزهای خوش و شیرین و شادی ، گذشته های دور ، چشمهای پرمحبت ، صداهای آشنا ، بوی خوش روزگاران صلح و صفا و صمیمیت ، رنگ آفتاب که هر روز میتابید ، نور مهتاب که هر شب نوازش میکرد. زمزمه شط ، راه مدرسه که هر روز میرفتیم ، بلبلان خرما که می خواندند سر هر راه . یاد باد آن روزگاران یاد باد آبادان رضا بزرگ نیا ۲۹/۹/۶۸
با یادی از شهید سرافراز شهرمان منصور توانگر که در عملیات آزاد سازی خرمشهر جان به جان آفرین تقدیم داشت.
بر خلافه صداهایه گوشخراش و اعصاب خردکنو همیشگیه آتش دهنهء توپخونه خودیو سوتو انفجاره گلوله هایه خمپاره وو توپخونهء دشمن که هر از چند روزی فضایه کواترایه پیروزو بهم می ریخ او روز صدایه آوازه بلبل از خواب پروندم. از زیره تخت که سپره جونم بود اومدم بیرونو از پشته پنجره اتاق آخری ، حیاطه خونمونه دید زدم. هنو مونده بود که آفتاب طلوع کنه. چفته دره که چرخوندم دوتا کفتر چاهی بال زدنو از تو باغچه پریدن بیرونو رفتن. هنو به خوندنه نمازه اوله وخته صب عادت نکرده بودم اما یه چیزی بم میگف تو که بیدار شدی خوابتم که نمیا تنبلیه بذا کنار. رفتم وضو گرفتمو اومدم تو اتاق مجلسی روبرو یخچاله جنرال استیل که از بچگی رفیقه همیشگیم بود اما حالا یه دوماهی میشد که خاموش مونده بود مهره گذاشتم رو قالیو دو رکت نمازه خوندم. بعدشم رفتم سره هبانه یه گیلاس آب خنک زدم تو رگ که هنوزم که هنوزه خنکیش به دلم نشسسه. گوشهء حیاط یه تکه نون از تو کیسه نونه خشکایه خونه در اووردم یه فوت کردم بشو با دسم مثلن غباره خاکه از روش تکوندم. تو دلم گفتم نه بدم نیس. یه کم آب بش زدمو از پله ها رفتم رو پشته بون تا یه سرکی به محله بکشم. بعدشم اومدم تو حیاط یه تیپا به تایر عقبیو یه مش به تایر جلوئیه چرخم زدم تا مطمئن شم که قالم نمیذاره. یواش یواش از خونه اومدم بیرونو شروع کردم تیسه زدن با دوچرخم. نزدیکایه مسجد پیروز چشام افتاد تو چشایه عسلیش. چکمه هایه لاستیکیه بلند کرده بود پاشو تا بالا رونش رفته بود تو جوقو داش لجنایه با بیل بیرون می کشید. همیطور از رو چرخ ایستادم نگاش کردم اونم یه آن چشماش افتاد تو چشامو یه لبخنده قشنگی زدو گف: ها چیه دنباله چی میگردی!؟ سلام کردمو گفتم قبلنا طرفایه فیه زیاد دیده بودمت اما فک نمیکردم ای کارت باشه بت نمیومد ! وو قصه کارشو ایکه تو ای شرایط هر کی هر چی از دسش بر میاد باید انجام بده که دینی گردنش نمونه. وو گف تو هم اگه عارت نمیشه میتونی. بعدشم باش رفتم تو انباره پشته مسجدو یه فرغونو یه بیلو یه چنگک با یه دس بیلرسوت تحویلم دادو گف: مسیرو وجدان با خودت. برو ببینم چی میکنی.
کواترا: محله منازل سازمانی کاگران شرک نفت در پیروزآباد آبادان
چفت: دستگیره در بم میگف: بهم می گفت
کفترچاهی: قمری قالم: طعنه به کم باد یا پنچر بودن تایر دوچرخه
اوله وخته صب: اول وقت صبح تیپا : لگد جوق: جویبار فاضلاب
هبانه: کوزه سفالی برای خنک نگهداشتن آب آشامیدنی فیه: محله ای در حاشیه بهمنشیر
گیلاس : لیوان بیلرسوت: شلوار و پیراهن یک تکه برای لباس کار کارگر
تیسه : جستجو از روی تفنن فک نمیکردم: فکر نمیکردم ( گمان نمیبردم )
سلام خونه. حالت چطوره خوبی ؟خوشحالم که بازم می بینمت. چقد پیر شدی. اول نشناختمت. فکرمیکردم باید مثه قدیمت جوونو خوش استیل باقی مونده باشی! آخه از سمنتو تیرآهنایه انگلیسیو آجورایه درجه یک ساخته بودنت. محکمو موندنی . اما نموندی. کاکلایه سبز شمشادیت یه سر ریخته وو ازشون خبری نیس. چشمایه شبکه ایه پنجرهء توکوچته با سمنت پوشوندن تا دیگه نوری ازش به داخل نتابه. پهلوتو شکافتن تا ماشینه لکنتیه صاحبه جدیدته تو حیاطتت جا بدن. تا یه وختی بچه های کوچه روش خط نندازن. کدوم بچه! بچه ای تو کوچه پیدا نمیشه. انگاری همه مردم ابتر شدن. خونواده هایه ده پونزه نفری شدن دو سه نفری. بچه ها هم که دیگه حق ندارن پا تو کوچه بزارن.ایقدمشغولیات براشون جور کردن که دل از خونه نکنن. تنور نونیه گوشه حیاطه از جا کندن. یادش بخیر. ننه م چه نونایی توش می پخ. چن سال پیش که عمرش بسر رسید ازم خواس که هر وخ دیدمت ازت حلالیت بخوام. بابت میخایی که به دیوارات کوف. بابت همی تنور که دیوار حیاتته داغ میکر. و تشکر از او همه سالایی که با آغوشه باز پذیرامون بودی. می گف خونه ندیدم که یه کوچه توش جا بگیرن. راس میگف. تو عروسیه خواهرم ایقد سخاوت داشتیو جا بمون دادی که همه مون مونده بودیم از ایهمه بزرگیت و باصفائیت. ای ای خونه! نمیدونی چقد دلم برات تنگ میشه وقتی فکر می کنم دیگه نمی تونم صاحبت باشم. نمیتونم دوباره حیاطو شمشاداته آب پاشی کنم. نمیتونم رو پشته بونت کفتر بپرونم. نمیتونم رو دیوارات یادگاری بنویسم. نمیتونم با در ورودیت گل کوچیک بازی کنمو از پشت طارمت کوچه یه دید بزنم. تو ناودونت کاغذ بچپونومو آتیش بزنم تا ازش صدایه هواپیمان در بیاد. از انگور عسکریو یاس خوشبوت هر چی سراغ گرفتم نبود که نبود. باغچه هاتم که با سیمان پوشونده بودن. با ای همه حال تو هنوزم داری نفس میکشی. عزیزم خونه. چه کشیدی تو. چطوری ایهمه داغه تحمل کردی؟! یادت میاد ای موقع ها که تابسسون میشد حیاتته پره آبه شط میکردم تا توش لیز بخورمو خنک بشم؟ تو هم که حسابی بدقلقلک بودی. یادت میاد یه روز چطور زدی چونه مه شکوندی؟ هنوزم جاش هس. اشکال نداره ناراحت نشو. ولی خب هنوزم وقتی جا بخیه شه می بینم دردش برام تازه میشه. یادم نمی ره او روز تو بیمارستانه اوپی دی چی بسرم گذش. موفقط شیش سالم بود. اگه میدونسم ایکارام عصبانیت میکنه غلط میکردم سربه سرت بذارم . او زخمایه عمیق ترکشایه جنگ تو تنت – او تنهایی هایه کشنده ده دوازده ساله چیزی نبود که با او سه تا بخیه برابرش کنممو انتقام بگیرم. هردوتامون قربونی شدیم. اونم چه جوری. فکرشم نمی کردیم. حلالم کن خونه. فقط یه آرزو دارم اونم اینه که یه روز از نو بسازمت. کاش عمرم به او روز وفا کنه وو خدا او قووته بم بده.
با یادی از زنده یاد عبدالهادی هلالی
نشسه بودم تو طارمه وو با بچه هایه لینمون گرم گرفته بودم. جانگیر گف: بچه ها بیاین اسم فامیل شهر کشور بازی کنیم. یه طوریم نگام کرد که تا آخرشه تو چشماش خوندم. رفتمو تو دفتر کهنه هام گشتمو یه دفتر مشقه تموم شده که هنو یه چن تایی کاغذ سفید داش با چن تا مدادو مداد رنگیه نصفه نیمه برداشتمو اووردم دادم دسه بچه ها. هادی از همو اولش خودشه کنار کشیدو گف مو حوصه لشه ندارم باید برم فیّه برا ننه م سبزی بخرم. بلن شدو پشته شلوارشه تکوندو رف. مونم یه نگایی بش کردم که یعنی حالا میذاشتی بعدن با هم می رفتیم. اما تا اومدم چیزی بگم هادی رفته بودو حرفم تو دهنم موند. نوبته مو که رسید گفتم هه. مسعود گف کدوم هه؟! تو جوابش موندم اما ایقد تو فکره هادی بودم که گفتم هه دو چشم. مثه هندونه. اولین چیزی یم که نوشتم اسمو فامیل بود." هادی هلالی". او دور بازیه مو بردم اما هر وخ فک میکنم اگه هادی میموندو بامون بازی میکر اوچی مینه وش! دلم به سکته می افته وو بغض گلومه میگیره. وایسادم تا وختی از فیّه برگش گفتمش ها! خوش گذش؟ گف: نه! اگه میومدی ها. بیا اوکی خریدم بخور. گلوله سبزشه برداشتم. هادی هم ازو خنده های همیشگیش کردو رف خونه شون. مونم اخمومه با شیرینیه اوکی از صورتم پاک کردمو با لبایه سبز برگشتم خونمون.
طارمه : ایوان مسقف در خانه های شرکتی که اتاق مجلسی را از باغچه دمه دری با حصاری سیمانی و کندویی شکل جدا میکرد و محیطی دنج برای بازی هایمان بود.
گف : گفت
فیّه : بازارچه ای در کواترایه هزاریا در حاشیه بهمنشیر
هادی هلالی : عزیزترین و صمیمی ترین دوست و همبازیه دوران بچگی و نوجوانی که در 28مرداد 1358در پمپوز فیّه غرق شد و داغه نبودنش را برای همیشه دردلم باقی گذاشت.
پمپوز : برکه های مصنوعی آب که برای مصارف غیرآشامیدنی گندزدایی میشد و به اصطلاح در لوله های آب شط خانه های شرکتی جاری بود.
o.k.i: آدامس گلوله ای بادکنکی در چند رنگ
لین : کوچه
بدمصبه لاکردار. هی هر چن وخ یه بار دمتو میزاری رو کولومو جون به لبم میکنی یو بی خبر میزاریو میری. همیطوریه که ایقد هوائیم کردیو دلو جونومه به هم چسبوندی. تا می یام دل به چیزیو کسی ببندم پرتش میکنی اونجایی که چشام تار ببینتش. تا از چیزیو جایی دل میکه نم ایقد بم نزدیکش میکنی که ازش سیر میشومو دل به دریا میزنمو آوارهء ای شهر او شهر میشم که دیگه چشام بش نخوره. چرا خو! می قرار نذاشتیم تا نخواستمتو نطلبیدمت سراغم نیائیو خبرازم نگیری؟ په چی میخای ازم که هی دم به دمو ساعت به ساعت ولم نمیکنی یو سریش میشی تو چسبوندنم به او چیزایی که نخواستمشونو نخواستنم. مو او وخ دنبالت بودم که هش ساله تموم کاشتیم پشته دروازه هایه شهرمو یه عمر از همه او کسا وو جاهایی که دوسه شون داشتمو عشقشونو به دلم داشتم دورم کردیو یکی یکی حسابشونه رسیدی. مو ازت سیر شدم تو چرا ولم نمیکنیو نمیزاری به داغه دلم بسوزم. می جز مو کسیه نمی شناسی که ایقد پیله شدی بمونو آرومو قراره ازم گرفتی؟ غلط کردم! همینه میخاسی بگم می نه؟ خو گفتم. ولم کن . بزار را خودمه برم. بت قول میدم به امیدت نباشم. اگرم نتونسم که چیزی نشده. از خداته. می نه؟ بازم بیو وو اسیرم کن!
( با یادی از زنده یاد علی محمودی که عقده حقارت فرصتهای شیرین زندگی راازاوگرفت)
الکی قمپز در کردم که ها میدونم اما حقیقتش ای بود که مو اصن تو باغ نبودمو هیچی حالیم نبود . فقط فک کردم که اگه خودمه به او را نزنم بهتره. باید می فهمیدن که مونم یه چیزایی حالیمه. همیقدشم خوب بود. همیکه از پا نیفتادمو خودمه نگه داشتم تا کسی فک نکنه شوتم خودش خیلی بود. تازه کجاشه دیدی. ننه اسمالم خیلی خوب اومد. بشون میگف: نبینینش با ای ظاهره سادش. خو بچه کارگره زبون بسسه. پوله زور و بازویه خودشه میخوره. دوروسه که نفرستادنش درس بخوونه وو برا خودش آدمی بشه اما چیزی یم براش کم نذاشتن. اگرم میبینین دس خالی اومدیم فک نکنین فقیر بیچارن اندازه خودشون دارن ، دسشون به دهنشون میرسه. دخترتونه جایه بدی نمی فرستین. ایشالا بعله تونه بگین پسرمونه به غلامیتون قبول کنین از خجالتتون در می یان. آقاشه که دیگه نگو. میگم رضا ای حرفا پیشه خودمون بمونه ها! یه وخ آبرومه نبری ها! گفتمش خو مگه آقاش چی میگف؟ هیچ از ای تاروفا.قدمتون رو چشم. خیلی خوش اومدین. که دخترم مثه پنجهء آفتابه. ما هم یه انتظارایی داریم. یه تو بش نگفتیم. ولی مام باید خیالمون راحت باشه. بدونیم دخترمونه کجا میفرستیم. تضمین بدین کنیزتونه. تا پنجم درس خونده. بیسواد نیس. یه طور میگف انگاری دکتراشه گرفته. کاری ندارم. سرته درد اووردم اما بالاخره ایقد نشستیم که دخترنه بم دادن. زندگیمون بد نبود رضا. تا اومدیم بفهمیم زندگی چیه پنج تا بچه دوره مون جمع شدن. خب سخ بود اما با همه اینا ضفتشون کردیم. تو که غریبه نیسسی رضا ننه مونم پیشه مون بود. خرج خیلی گرون بود. ولی خدا میرسوند. گیر افتادم رضا اما دیگه چیکار میتونسسم بکنم. محمود اینایه گفتو یه سیگار روشن کردو پک عمیقی بش زدو رف تو فک. صورتش از شرمه نداریش سرخ شده بود. تا او روز که بعد از مدتها بیخبری ، خبرشه اووردن...