تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

عمه همدم نشسته بود وسطه زنایه کوچه وو براشون حرف میزد. می گف: رستم تلگراف زیده که تا آخره همی هفته ازاجباری مرخصه. نوشته امریه شم گرفته. صووا پس صووا اییا. نذرکردم صحیحو سلامت بیا ایبرمش شازاده عبداله یه گوسفن پر قربونی کنم سیش. خانم عطایی اومد تو حرفشو گف: مبارکس عمه. تا ول نشودس یه دختره خب واسش نشونه کن. عمه یه نگاهه چپ بش انداختو گف: رستم مو با ای جوونایه ول فرق ایکنه. یه تاره موشه با صد تا از ای آل بوردییل عوض نیکنم. بل تا بیا. قولش دان من پالاشگا کار سیش جور کنن. اوسو هر دووری مننتش ایکشه. مامان منوچهر پرید تو حرفاشو گف: میگما تودونه خدا هی ننشینین خدتون ببرینو بدوزین. بیذار پسرو خدش بیاد نفس تازه بکنه او وخ براش نقشه بریزین. و بعد دوباره شروع کر به پاک کردنه برنجایه تویه سینی. ننه هادی هم که داش سبزی پاک میکر گف: ها امی. رستم خودش خیلی خوب. یعنی هم اخلاقش هم همه چیش. خودش مثله پسرم. خدا میزارش براتون.  چارشنبه ظهر بود که صدایه کل و سازو دهل عین اله توشمالو بوی اسفندو نقل و شیرینی کوچیه پر کرده بود. رستم برگشته بود تا چراغ خونه عمه همدم دوباره روشن بشه. ماشاللا یلی شده بود. با همه اهل محل دس میدادو روبوسی میکر. اونم دسه همه ننه های کوچیه ماچ میکردو اونا هم پیشونیشه ماچ میکردن. باره اول بود که می دیدم یکی ایقد برا همه عزیزه. خیلی دلوم میخواس دوره زمونه تونتر میگذش تا مونم میرفتوم نظام وظیفه وو برمی گشتوم تا اوطوری ازوم استقبال می شد. رستم عمرش قد نداد تا به کام دلش برسه. شعله های جنگ اونه تو اولین روزایه پاییزه 59 که دوباره به خدمت نظام احضار شده بود به خودش کشید تا خاکستر وجودش آفته پیروزیه دشمن زبون بشه. سالها بعد ننه های گیس سفید کرده کوچه مونم یکی یکی با ای دنیا وداع کردنو رفتن تا ماها فقط با خاطره هاشون خوشیامونه بیاد بیاریمو نسل بعد از جنگه وارثه آبادانی آباد کنیم. ایشالا..............................

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 7:54 |

سلام خونه. حالت چطوره! خوبی؟

 

خوشحالم که می بینمت. چقد پیر شدی. اول نشناختمت. فکرمیکردم باید مثه قدیمت جوونو خوش استیل باقی مونده باشی. آخه از سیمانو تیرآهنایه انگلیسیو آجورایه درجه یک ساخته بودنت. محکمو موندنی . اما نموندی. کاکلایه سبز شمشادیت  یه سر ریخته وو ازشون خبری نیس. چشمایه شبکه ایه پنجره تو با سیمان پوشوندن تا دیگه نوری ازش به ذاخل نتابه. پهلوتو شکافتن تا ماشینه لکنتیه صاحبه جدیدته تو حیاط جا بدن. تا یه وختی بچه های کوچه روش خط نندازن. کدوم بچه! بچه ای تو کوچه پیدا نمیشه. انگاری همه مردم ابتر شدن. خونواده های ده پونزه نفری شدن دو سه نفری. بچه ها هم که دیگه حق ندارن پا تو کوچه بزارن.ایقدمشغولیات براشون جور کردن که دل از خونه نکنن. تنور نونیه گوشه حیاطه از جا کندن. یادش بخیر. ننه م چه نونایی توش می پخ. چن سال پیش که عمرش بسر رسید ازم خواس که هر وخ دیدمت ازت حلالیت بخوام. بابت میخایی که به دیوارت کوفت. بابت همی تنور که دیوار حیاتته داغ میکر. و تشکر از او همه سالایی که با آغوشه باز پذیرامون بودی. می گف خونه ندیدم که یه کوچه توش جا بگیرن. راس میگف. تو عروسی خواهرم ایقد سخاوت داشتیو جا بمون دادی که همه مون مونده بودیم از ایهمه بزرگیت و باصفائیت. ای ای خونه! نمیدونی چقد دلم برات تنگ میشه وقتی فکر می کنم دیگه نمی تونم صاحبت باشم. نمیتونم دوباره حیاطو شمشاداته آب پاشی کنم. نمیتونم رو پشته بونت کفتر بپرونم. نمیتونم رو دیوارات یادگاری بنویسم. نمیتونم با در ورودیت گل کوچیک بازی کنمو از پشت طارمت کوچه یه دید بزنم. تو ناودونت کاغذ بچپونومو آتیش بزنم تا ازش صدایه هواپیمان در بیاد. از انگور عسکریو یاس خوشبوت هر چی سراغ گرفتم نبود که نبود. باغچه هاتم که با سیمان پوشونده بودن. با ای همه حال تو هنوزم داری نفس میکشی. عزیزم خونه. چه کشیدی تو. چطوری ایهمه داغه تحمل کردی؟! یادت میاد ای موقع ها که میشد حیاتته پرآب میکردم تا توش لیز بخورمو خنک بشم؟ تو هم که بدقلقلک بودی. یادت میاد یه روز چطور زدی چونه مه شکوندی؟ هنوزم جاش هس. اشکال نداره ناراحت نشو. ولی خب هنوزم وقتی جا بخیه شه می بینم دردش برام تازه میشه. یادم نمی ره او روز تو بیمارستانه اوپی دی چی بسرم گذش. موفقط شیش سالم بود. اگه میدونسم ایکارام عصبانیت میکنه غلط میکردم سربه سرت بذارم . او زخمایه عمیق ترکشایه جنگ تو تنت – او تنهایی هایه کشنده ده دوازده ساله چیزی نبود که با او سه تا بخیه برابرش کنممو انتقام بگیرم. هردوتامون قربونی شدیم. اونم چه جوری. فکرشم نمی کردیم. حلالم کن خونه. فقط یه آرزو دارم اونم اینه که یه روز از نو بسازمت. کاش عمرم به او روز وفا کنه.                                                                                      

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 0:1 |

از 

صبح کلهء سحر تا بوق سگ تو کواترا زباله به زباله نونه خشکو پاکت کاغذیو خرتو پرت جمع میکر بلکه روزگارش بدونه دس دراز کردن جلویه هر کس و ناکسی بگذره. تو انباریه حیاطه خونه ممد بحرینی اینا زندگی میکر. مو هر وقت سیم مسی یام اندازیه یه مشتم می شد براش می بردمو یه پنزاری هم کفه دسه مو میذاش. گاهی وقتا ننه م یه کاسه بشقاب از غذاهامونه می داد تا براش ببرم. میگف صواب داره ننه. کسیه نداره بیچاره. یه وقتایی می دیدمش که ته سیگارایه کنار خیابونایه جمع میکر می اوورد خونه تنباکوهاشه خالی میکردو لف باشون دورس میکردو دودو دمی راه مینداخ. از بس تو آفتاب تیسه میکر پوسه صورتش قهوه ای شده بودو ته ریشایه سفیدش یه استیله خاصی بش داده بود. یه شب که براش شام برده بودم بعد از کلی تعارفو و تشکر گف بیو تونم بخور. زیاده . بیو رودم. مونم با ایکه شامه خورده بودم عجیب پیله شدم تا سر از زندگیش در بیارم. گفتمش عامو ناصر آقام اینا راس میگن هیچ کسیه تو ای دنیا نداریو فقط خودتیو بس؟ سرشه عنداخ پایینو یه آهی کشیدو لباشه به سختی به حرف اوورد. ای بووا. یعنی میگن از زیر بوته عمل اومدم؟ معنیه ای حرفشه نفهمیدم. گفتمش ناراحت نشو عامو. یعنی میخواسم بگم هیچوخ دلت برا کسی تنگ نمی شه؟ هیچوخ کسی سراغتو نمیگیره ؟ از ای حرفا عامو. همیطور که تنباکو تو کاغذ می پیچون سرشه بالا گرفتو تو چشام نگا کردو یه آه بلندی کشید که بو همه چی مخلوط از توش بیرون اومد. زبونشه به لبه کاغذ کشیدو سیگاره شه آماده کر. بش گفتم عامو نمیشه سیگارته الان روشن نکنی! ننه م اینا عادتشونه وقتی میرم خونه پیرنمه بو میکشن بعد میترسم فک کنن رفتم با بچه های سیگاری گشتم برام بد میشه. سیگارشه گذاش پشته گوششو شروع کر به تعریف. که ها مو برا خودم کسی بودم . روزگار بام چپ افتاد اینی شدم که می بینی. از وقتی بووام مرد از آغاجری اومدم آبودان حمالیه لنجایه کردم. بعدترش از گسبه تا خسروآبادو  شطیطو جمشیدآباد کمتر کسی بود که اسمه ناصره بشنوفه وو تنش نلرزه. رد قاچاقه چایی یو سیگاره که میگرفتن تا به مو می رسیدن بی خیالش میشدنو راشونه کج میکردنو می رفتن. یادم میاد یه غلام ژاندارمی بود خیلی پیله میشدو هر بار جلو آدمامه میگرفتو تلکه ازشون میخواس. یه بلایی سرش اووردم که تا هسسش از یادش نمی ره. او که رف نوبته صادق کرده رسید . طوری حسابشه گذاشم کفه دسش که اسمشم از یادش رف. اصن چرا راهه دور برم . از مصطفی ریش قلدرتر سراغ داری؟ نه تو که نمیشناسیش. از آقات اینا بپرس موباعث شدم ریش بزاره که یه وقتی نوچه هام شناساییش نکنن . علی چینوویه مو فراریش دادم تا ایقد بچه هایه مردمه نترسونه. ممد آواره اه دسه پیله کردنایه مو کارش به آوارگی کشید.  خلاصه ایقد چپو و راس حرف زد که از کارم پشیمون شدم  که ای کاش ایقد سمچ نشده بودم که عامو ناصر چرا ایقد تننایی. ظرفایه جمع کردمو خدافظی کردمواومدم که بیام بیرون. صدام زدو گف بیو جونم ای دو قرانیه بگیر ببر سی خوت آدانس بگیر. همش یه طرف او دو زاریایی که بم می داد یه کیفی داش که هیچوخ از دلم بیرون نرف.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 9:6 |

یادم میا سال ملخی بود. ملخا حتی به شمشادا وو درختایه بیعارو خرزهره وو چمنا رحم نمی کردن. تا چش کار میکرد ملخ تو زمین و آسمون موج میزد. مو تازه یاد گرفته بودم که چه جوری ملخایه باید کباب کر. باورتون نمیشه چقد خوشمزه بودن. چقد حال می داد. با مینو اولین بار تو همو زمانا آشنا شدم. هی ای ای ای می کردو می گف مگه آدمم ملخ میخوره؟ می میری ها! اگه به ننه ت اینا نگفتم!

اینایه می گف ولی خودش کونارایه سبزو چمری یایه نرسیده وو سپسسونایه نارسو می چیدو میخورد. روزگار می گذشتو کم کم بزرگو بزرگتر می شدیم اما نه اوقد که رومون تو رو هم باز بشه وو گذشته هامونه بکوبیم تو سر همدیگه و یا تو چشه همدیگه بزنیم. بر عکس هر چی بزرگتر می شدیم احترامه همدیگه یه بیشتراز قبل داشتیمو محل به هم میذاشتیم. وقته بازی هواسمون گرم بازیمون بودو وقت درس و مدرسه کمک حال هم. هر کس تو هر درسی قویتر بود معلم او یکی دیگه می شد. دختر و پسر فرق نداش. به خدا فرق نداش. اوقد که خواهر برادری بینمون بود چیز دیگه ای فرصت حضور پیدا نمی کر. نزدیکترو صمیمی تر از ای حرفا. انگاری شریکایه زندگیه هم بودیم. خیلی دلم می خوا ای حرفایی که حالا دارم میزنم او موقع ها میتونسم بش بگم هر چن نیازی نبود. همه چی قبل از ایکه گفته بشه حس می شد یا بهتر بگم فهمیده می شد.

چه روزه سختی بود او روز. هیچوخ صدایه جیغاش از تو ذهنم بیرون نمی ره. چراغ فره مزه ( پریموس ) گذاشته بودن تو حیاطو داشتن ماهی سرخ میکردن که نمیدونم چی شد که پکیده بود تو صورتش. جهنمی به پا شده بود. همه زار زار گریه میکردن. مینو اوقد جیغ کشید که بیهوش شد. بعد ازو جریان دیگه هیچوخ نفهمیدم که چی شد.کجا رفتن. انگاری هیچوخ مینویی وجود نداش. یا داشتو ازم گرفته شد. کاش پیداش میکردم.   

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:26 |

خاله منیژه همهء عشق بچگیام بود . همه چیزش با کلاس بود.حرف زدناش.خندیدنش. گریه کردناش. لباس پوشیدنش. غذا خوردنش. با اون بود که مزه خیلی چیزا یه تو زندگیم چشیدمو خیلی از او چیزایی رو که باید سالها طول می کشید که یاد بگیرم یاد گرفتمو فهمیدم. بدون حضورش عید و سال نو رو نمی تونسم باور کنم. بوی گل که میومد دسته گلایی بود که خاله می اورد. ماهی گلی رو بار اول تو سفره هف سینشون دیدم. بوی لباسایه اطو کردش. نرمی و برق روسری هایه حریرش. عطرایه خوشبویه بازار کویتیاش. موردایه سید ممدش. با افتخار می گف شیرینی شیرینیایه قنادی لادن. عیدیاشو فقط با کاغذ کادوهایه الفی بریم می پیچوند. به قول خودش دنیا تو خیابونه امیری خلاصه شده بود. وقتایی که برای خرید می رف مونم با خودش می برد. آخه خاله اینا هیچوخ بچه دار نشدن. تو بازار که می رف انگاری دعوت شده بود. بهترین لباساشو می پوشید. همیشه یه احساس قشنگ از خریداش داشتم. هیچوخ لبخن از لباش دور نمی شد. هیچوخ کمتر از عزیزمو فدات شمو قربونت برموالهی الهیاش به کسی نمی گف. هر وخ نگاهامو به ویترینه سینماها می دید می گف دوس داری ببرمت سینما؟ باشه بزار فیلم خوب بیارن اونوخ با هم میریم. خاله می گف سینما فقط سینما رکس. اونم قسمت لژش. سانسایه آخر. از همون سانسایی که عاقبت آخرت خاله اینا شد. عمو پرویزم کم ازش نداش. از کار که میومد حمومو اصلاح صورت اونم فقط با تیغ ناست و خمیر پالمولیو و ادکلنایه خوشبو وو عطرایه موندنیه چارلی. پیرن نخی های خوش رنگو کراواتایه انگلیسیو ژاکتایه بایفورد. بوی واکس کفشو دود توتون کاپتان بلاکو خیلی چیزایه دیگش به خونه خاله اینا چه صفایی می داد. آدم حض میکرد. مو همش هوایه اون روزا به سرم میزنه که عید بشه وو سال تحویل اونجا باشمو ده تومنی هایه سرخه پالاشگاه آبادانو پنجاه تومنی هایه جام مارلیکو ازشون عیدی بگیرم.

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 8:54 |

ببیس بیس بیس بیس بیس بیس بیس بیس ها بخدا. په چی؟ تازه اینایه عصمت میگه. نشنیدی مگه؟ افتضاحی بار اومده دختر که نگو وو نپرس. میگن بیس بیس بیس بیس بیس بیس بیس بیس ها په چی! هر کی خربزه می خوره پایه لرزشم می شینه. فکر کرده. مو خودم چن بار بش گفتم زن بشین سرجات زندگیته کن. چی میخوای؟ می گوشاش بدهکاره ای حرفا بود؟ بیس بیس بیس بیس بیس بیس بیس بیس چوبشم خورد. سرشو مثه کبک کرده بود زیره برف فک میکر کسی نمی بینش. باره اولی که مچشه گرفتم حسابی جا خورد. فرداش اومد با یه جعبه شیرینیو یه قواره چادری. اومده بود خرم کنه. که یعنی شتر دیدی ندیدی. اونم با چی! خاک بر سر خسیس. نم پس نمی داد. زیر زیرکی کثافت کاریاشو میکر بعد میخواس بقیه براش ماس مالیش کنن. تازه چی؟ خودشم تو زنا سر میدونس. ها جونه عمه ش. همه بکنن یاری تا خانم بکنه خونه داری.

مو صحبتایه ننه لیلایه دوس داشتم. ولی حیف که یه در میونشونه در گوشی می گفت. با همه تیزگوشیم هر کاری میکردم نمی تونسم مغزه حرفاشه گوش کنم. هر چی خودمو تو بغل ننه م جا میکردم پسوم میزدو میگف: پاشو برو اوور بچه. عینه مارمولک می چسبه به آدم. چه سمجه. ای ی ی. خلاصه یه حبه قن می چپوند تو دهنمو ردم میکر تو حیاط برم با دوچرخه منو بازی کنم. اما منو همش جیغ میزدو نمیذاش دس به دو چرخش بزنم. با همه ای حرفا مو حرفایه ننه لیلایه بیشتر از دوچرخه بازی دوس داشتم.

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 17:30 |
 

ببین عشرت! برا مو ایقد ادا اطفار در نیار. مو کسی نیسوم که از ای مسخره بازیا زیر پام خالی شه. تکلیفته روشن کن. یا میمونی تو خونه وو با همینی که هس سر میکنی یا جولو پلاسته جمع میکنی میری سر سفره بووات. ایقدم زوره بازوی برادراته به رخم نکش. هیچ پخی نیسن. اونا اگه عرضه داشتن اشرفه از تو گند و کثافتی که توش گیر کرده نجات می دادن. مونم بیشتر از ای زورم به ای روزگار نمی رسه. ازو چیزیم که بدس می یارم چیزی برات کم نذاشتم که هی حسرته زندگیه هر سگو سوتکیه بخوری. یه خورده تو رو ای بچه حیا کن. فک نکن حالیش نی . هس خوبم هس. تخصیرت نی. قرمساق نشنیده ای. از او روزه اول اگه کرایه نشینی جونته بالا اورده بود حالا ایراد از درو دیواره ای خونه نمی گرفتی. ایقد نیش به جونم نمی زدی. شبو روزمه سیا کردی با ای ایرادات .

زن عامو زنی نبود که هر حرفیه بخوره وو صداش در نیاد. اما او روز انگاری خفه خون گرفته بود. نگاش معلوم نبود کجایه دور می زنه. لبهء روسریشه به دندون گرفته بودومیجووید. زن عاموم بچه دار نمی شد. مشکلم از شیرزاد بود. کاری ندارم خو عاموم بود ولی بعضی وقتا اخلاقش حسابی سگی می شد. چند باری با چشایه خودم دیدم که زن عامومه با کمربن به کتک بسه بود. اما از روزی که غیبش زدو دیگه پیداش نشد عاموم روز خوش تو زندگیش نداش. گرفتاره مواد شدو زندگیشه برا همیشه تبا کرد.      

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 12:13 |

.    

دستامو رو چشایه شهین گرفته بودم تا حدس بزنه کی ام. اولش خیلی جا خورد اما وقتی سرانگشتشو رو دستام گذاش آه پر از شوقی کشیدو فریاد زد رضا. دس انداخ دور گردنمو از ته دل به گریه افتاد. منم نتونسم بیشتر از اون جلوی خودمو بگیرم. باورم نمی شد از اون مهلکه جون سالم بدر برده باشمو دوباره تو جمه خانواده بیام. ماهایه اول جنگ بودو خونواده هنوز نتونسه بودن یه محله مطمئنو دائمی رو واسه سکونت پیدا کنن. کسی باورش نمی شد که چنگالایه تیزه جنگ تا ته وجودمون رو شکافته وو حالا حالاها راه برگشتی نداریم. دور تا دور شهر شده بود جبهه جنگ. کوچه های شلوغ اون روزا در سکوت شکننده مرگ فرو رفته بود. هر از چندگاهی صدایه شلیک گلوله هایه توپخونهء خودی و پرتابایه بی هدف دشمن سکوته کوچه رو می شکس. اما همه چهره ها وو صداهارو می شد  حس کرد. انگاری جنگ فقد یه شوخیه بی مزه بود که کسی باورش نکرده بودو تحویلش نگرفته بود. ننه م رفته بود بازار. وقتی رسید از شلوغی خونه ترسید. عمه همدم  زودتر از همه رف به طرفشو بهش چش روشنی گفتو ازش شیرینی خواس. ننه م هم کیف پولیشو باز کردو یه ده تومنیه مچاله شده در اووردو بش داد. عمه مم یه کل درست حسابی برا همه زد. رفتم تو چارچوبه در ایستادم. چشمام که تو چشماش افتاد انگاری زمان راکد شده بود. شاید تو اون لحظه ها هزاران فکرو خاطره رو خیلی سریع مرور کردیم. حس میکردم پاهام فلج شده وو نمی تونم به طرفش برم. داشتم زمان رو دور می زدم تا بش برسم. . انگاری سالایه سال از آخرین دیدارمون گذشته بود.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 15:36 |

نرگس ننه ماشالا تو دخترایه محل آتیشپاره بود. با یه نگاهه زیرچشمیویه ناز شتری میتونس دل همه جوونایه محلو فرش زیرپاش کنه وو بعدشم لگدمالشون کنه وو راشه بکشه بره پی کارش. یه روز که تو آینه خودمو دید میزدم به خودم گفتم نه بابا تو کجاوو او کجا. قیافه داری؟ به قول ننه م رقصت قشنگه یاآوازت؟ خلاصه هیچ. تا رسیدم به شب و روزایه محرم او سالا. به عشق شبگردیایه بی هراسو چای دارچینیو شله زرد خلال بادومیو برنج خورشتایه ته سوزو هلیم و آش رشته نعنا پیاز داغ شده و سنج و دمام و سینه وو زنجیرزنی خاص جوونایه آبادانی دل به دریا زدم روزگار گذروندم تا جام خالی نباشه. مثه حالا که جایه خیلیا خالیه وو پرشدنش محاله. تو یه شب که خیلی تو حس رفته بودمو یقه مه باز گذاشته بودمو حسابی از خودم بیخود شده بودم و زنجیرو چپ و راس می کوبیدم رو شونه هام چشام تو چشاش گیرافتاد. اولش بی خیال شدم. گفتم ناصوابیه چش چرونی تو ای شبا. اما مگه از چشام دور می شد؟ تو او لحظه ها بود که تازه فهمیدم دل که هیچی میشه آدم ایمونشم بریزه زیره پاش بی خیال لگدمال شدنش. جوونی بودو هزار کوفتو زهرماره سینه سوز. بعضی چیزا وقتی به چشم می شینن لامصب مگه میشه بیرونشون کرد؟ کفوراتن. عینه خار تو چشم گیر میکنن. آدم ذلیلشون میشه. نرگس شوور کردو رفت. اونم نه یکی دو تا. دخترایه ایطوری مثه فرش کاشون می مونن. رنگ و روشون عوض نمی شه اما شوور فراوون. دماغه هر چی چشم بی مخه به خاک می مالن. فقط بدیش اینه که بلایی به سر پیچ و مهره دل آدم میارن که دیگه نمی شه تنظیمش کرد. خلاصه دلمون باخ رفت.

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 16:11 |

آخر شبی  زیر تیل چراغ برق نشسته بودمو داشتم درس می خوندم .هوا کم کم داش سرد می شد و نوبت امتحانایه ثلث اول رسیده بود.اولین بار فکر نمی کردم چیز خاصی باشه .مثه یه سایه پشت پرده از تو شبکه های سیمانی پنجره ثابت  و بی حرکت دیده می شد. به دیدنش عادت کرده بودم .حتی بعد از امتحا نایه ثلث اول شبا کتاب از تو دسم نمی افتاد و پاتوقم شده بود زیر تیل برق .تو نگو مسعود شفا بخش تو ای چند شب زاغ سیامه چوب می زد .تا اینکه یه شب مچمه گرفت و گفت: ها ! په بگو برا چی ایقد درسخون شدی .مو گفتم تو ماله ای حرفا نیسی .یا میگی ، یا آبروته تو کوچه می برم .مو گفتم خدا ، ای  به کی پیله کرده ایقد میخش میشه ! په نشستی اینجا خونه مردم و دید می زنی ها ؟ با کدومشونی ؟زهرا یا سودابه ؟ می خودت خارمادر نداری انچوچک ؟ چارتا کرک رو لب و لوچت نشسته فکر کردی یه انی شدی ؟بزا آقا ته ببینم حالیت می کنم . ای کوچه جای چشم چرونی نیس . حرفاش کم مونده بود سکته م بندازه .گفت و گفت و گفت و بعدش  پکی زد زیر خنده .محکم زد پشتم و گفت : چیه ترسید ی ؟ خو بایدم بترسی . می خوای بدونی کی پشت پردس ؟ گفتم : به مو چی .مو کاری ندارم . گفت نه باید بیای ببینی تا ایقد خودته به درسخونی نزنی .خلاصه حسابی بهم پیله شد و بردم دم خونه سودی اینا .در زد و گفت: سلا م ننه محمود . میگم قرص سردرد دارین ؟ آقام فرستادم . ننه محمود گفت : فکر کنم داریم ولی مو نمی شناسم بیو خودت تو یخچال نگاه کن .که یهو هول زد تو خونه وومونم کشید تو . رفتیم تو اتاق مجلسی .بعد گفت حالا خوب نگاه کن ببین کیه .بی بی شون بود . دخترا نشونده بودنش رو صندلی رو به پنجره پاهاشه سا لیسیلات  می مالیدن .

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 4:54 |
277270