تبليغاتX
277270 اهل آبادان اهل آبادان

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

*** با يادي از زنده يادان فاطمه توسلي -  سيده صاحب جان پورموسوي ***

 

بو زرفه ماهي سنگسر تو حياطه خونه پيچيده بود. ننه م نشسه بود دم در كنار والفه آب شط داش ماهيايه پاك ميكر. گفتم ننه نار كي آمادن؟ فرستادم خونه ننه عزت اينا تا ازشون هوونگ بگيرم سير و فلفل قرمزاشه بكوبه. بعدشم بايد ميرفتم بازار سلطاني چن تا نونه گرم برا تليت قليه بگيرم. قليه آماده نشده – مو شكممه صابون ميزدم كه اخ جون چي ميشه.! هوونگه گرفتم اوردم خونه . ننه م داش سبزياشه پاك ميكر. گشنيزو جعفريو شنبليله. بم گف بيو بشين اي سيرايه پوس بكن. نشسم پاكشون كردمو ريختمشون تو هوونگو حسابي كوبوندمشون. يه بويي تو حياط پيچيده بود كه بياوو ببين. چشامه انداخته بودم به تمر هنديايه خيس خورده. دهنمه آب انداخته بود.  خلاصه رفتم نون خريدمو اوردم. قليه رو چراغ سه فيتيله اي غلغل ميزدو بو عطرش همه مطبخه پوشونده بود. به ننه م گفتم نوشابم هس؟ يه دو تومني بم دادو گف شيشه كوچيكايه ببرو چارتا بگيرو بيار. انگاري عروسيم بود. ايقد خوشا ل بودم! رفتم دكه اوسا نوشابه تگري گرفتمو اوردم. عطره قليه حسابي هواييم كرده بود. ننه م يه كاسه گل سرخيه بزرگ از قليه پر كرده بود گذاشته بود تو سيني ورشويي كناره هوونگ. بم گف: زود ببربراشون تا ناره نخوردن. بردمو برگشتمو جاتون خالي ناره زدم تو رگ.  خواب چشامه گرفته بود. يه چرت زدم تا وقتيكه هادي اومد دنبالمو رفتيم تو سبخي بادبادكمونه نخ بديم.  

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 و ساعت 18:19 |

بيشتره وختا فك ميكنم بلاخره بايد يه چيزي ميبود كه او روزايه سخته بچگيمه به آرامش ميرسوند.همي طوري الكي الكي كه نميشد! البته مو هيچوخ حس نكردم كه همه او دورانه يه سرو يه شكل گذروندم. هر سالي كه ميگذش يه چيه جديد تو زندگيم خودشه نشون ميداد. حالا يا ميموندو باش همراهو همدم ميشدم يا نه مي رفتو تنام ميذاش يا ايكه موندنو نبودنش يه زمانه خاصي داش. اما تو همه او چيزايي كه خيلي زود اومدو خيلي زود ازش جدا شدم هيدوئه خونه عاموم اينا بود. اي تنا تابي بود كه تو همه عمرم تا حالام كه شده ازش سواري خوردمو لذتش هنوزم تو تنمه. يه وقتايي خوابشه مي بينم. انگاري نميخاد حالا حالاها از ذهنم بره. از تاب دادن خسه نميشد. تا همي چن ساله پيشم ديدمش كه مهاجرت كرده بود. اورده بودنش ايذه. پسرعاموم اورده بودش خونشون. خيلي پير شده بود. مثه يه آهن قراضه گوشه حياط افتاده بود. خيلي دلم ميخاس ميشد راش بندازنو به هوايه اوروزا ازش سواري بكشم. ولي وختي دس رو تخته هاش كشيدم زبريشه حس كردم كه مثه دسايه زبره آقام بود. او وختايي كه از كار ميومدو جوراباشه ميداد بمو ميگف: ببر بشورشون. بيا . بعدشم برو برا خودت باخسم بگير صب با سرشير بخوريم. فقت هيدو نبود كه دلم براش خيلي تنگ شده. هميشه كسايي بودن كه جفتم بشيننو از ته دلشون تو حركتايه هيدو بخندن. خنديديم خداييش. هم سواري ميخورديم هم مي خنديديم. اونم مفتكي. هر وخ ميرفتم سراغش با آغوشه باز پذيرام بود. بعد از او سالا داغش بدلم موند. يه وختايي كه يه تاب يه جايي مي ديدم دلم غش ميرف براش. گر چه ميدونم خدا هر چيو سروقتش بمون داده وو ميده وو ميگيره ولي خداييش هيدو تو تمام او چيزايي كه بم داده نعمتي بودو هس كه فراموشم نميشه. هميشه وو همه جا بم كيف ميده وو كوكم ميكنه.....

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 18:22 |

اسمك حلو – وجهك حلو – یعنی العسل - حالی حلو

ننه هادي نشسه بود تو حياطه خونشونو بچه ي هووشه گذاشته بود رو پاهاشو براش شعر مي خوندو اقوش ميكر. مونه كه ديد گف: ها رضا! شتريد؟ گفتمش هيچ. هاديه ميخام. هادي نبودش. رفته بود بازار فيه. گف بيا ببينش. رفتم جلوتر نگاش كردم. چه تپلو و سفيد بود. نوكه انگشتمو گذاشتم رو لپش. خندهء بچه گونش بدلم نشس. هنوزم بش فك كه ميكنم اوروز يادم ميا. اومدم بيرونو به هواي هادي رفتم سمته فيه. با ايكه از خيلي مسيرا ميشد رف اما مو كه ميدونسم هادي ممكنه از كدوم طرف بره از همو طرف رفتم. نميدونم تا حالا كسي دلش براتون پركشيده بياد طرفتون! هنوز كه هنوزه دلم برا يادش پر مي كشه. مو مسيريه كه فك ميكردم درسته تا آخرشه رفتم. هميطور از بقيه لينايي كه بطرفه بازار راه داش. هرچي زمان بيشتر ميگذش مونم عصبي تر ميشدم. پيداش نكردم برگشتم سمته لينه مون. اومدم در حياتشونه بزنم كه در باز شدو چشام افتاد تو چشاش. انگاري سالا بود نديده بودمش. مثه هميشه بمبه خندش تركيدو گف: الان رسيدم. ننه م گف اومدي دنبالم . اومدم بيام دنبالت كه رسيدي. خيلي پيلش شدم كه كجا بود! او روز هيچي بم نگف اما گف يه روز بت ميگم. بعضي سوآلا جواباشون خيلي سختن. بعضياشونم خيلي دير به جواب ميرسن. بعضياشونم هيچوخ. سي ساله كه تو حسرت جوابه سوآلم از هادي موندم. هادي از اي دنيا رفتو ديگه هيچ فرصتي پيش نيومد كه بم بگه كجاوو از كدوم مسير رفته بود كه مو نديدمش. فقط اينه فهميدم كه ماها اگر چه ممكنه بهم خيلي نزديك باشيم اما نظرامون ميتونه با هم خيلي متفاوت يا متضاد باشه. مهم اينه كه نظرامون نبايس ايق ضد باشه كه سايه همديگه يه با تير بزنيم تا از شرهمم راحت بشيم. بدم نيس يه وقتايي اوقدر همديگه يه تحمل كنيم كه بعدش حسرته دوريمونو دوستيمونه نخوريم.يه كمي كه به زندگيمونو دورو وره مون نگاه كنيم خيلي چيزائيه كه خيلي وقته فراموششون كرديمو بي خيالشون شديم مي بينيم............................................................

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 و ساعت 11:4 |

با یادی از زنده یاد سید الیاس موسوی که همیشه با رویی گشاده به پیشواز می آمد.

سید الیاس تازه از گناوه اومده بود. بویه عطر چایی باروتیاش همه ی خونه یه گرفته بود. لم داده بود به دیوارو سیگاره همابیضی می کشید. ننه م صدام زدو چای تازه دم تو سینی یه ورشویی داد دستم تا براش ببرم. چشاش که بم افتاد لبخند همیشگیشه زدو گف: ماشالا. چقد بوزر شدی. ماشالا. کلاس چندی؟ گفتم سوم. چاییه گذاشتم پیششو گفتم دایی کاری نداری؟ دس کر تو جیبه پیرنشو یه بسه آدانسه استیکو یه دوتومنیه خشکه تا نخورده در اووردو داد دستوم . برق از چشمام پریده بود. اعوو. چه کنم با ای دو تومنی!؟ دلم نیومد خرجش کنم. گذاشتمش تو مشمایه جورابه آقاام بردمش بالا رفکی یه مطبخ قایمش کردم. هنوزم که هنوزه به همو نوعیه که بود چون خوب نگرش داشتم. آدانسه با رفیقایه کوچمون تقسیم کردم اما از دو تومنی به هیچکس چیزی نگفتم. او روز هیشکه تو چیشاش اندازه ی مو شادی ننشسه بود. فک میکردم به او روزی که یه صندوقه بزرگ اسکناسه تا نخورده نوعه نو داشته باشم اووخ دیگه غمی ندارم. اووخ بجا آدانس . اسکناسایه نومه بینه بچه ها قسمت میکنم تا باش هر چقد که میخوان آدانسو پپسی یو خنجرباریو حلواکشی بخرن. هرچقد که میخوان برن سینما. هر کاری که دلشون میخواد بکنن. هر چن حالا دلم میخواد کاشکی به فکرم میره سیدو بخودم می قبولوندم که کاش با او دو تومنی یم چیزایه دیگه می خریدمو دسه بقیه بچه هایی که آدانس استیکایه ازشون قایم کرده بودم میدادم. بچه هایی که وقتی بزرگ شدن وقته کمی برا زندگی بشون داده شدو داغه خیلی چیا بدلشون موندو به دلمون باقی موند. فهمیدم هر چیه که کنار میذاریم باید همو موقعی که برامون خیلی ارزش داره برا او کسایی که خیلی دوسشون داریم خرج کنیم. فهمیدم که اونایه باید خوب نگرشون داریم. تا از دسسمونو دلمونو چشمامون نرن. اونایی که یه دنیاشون کمه وو یکیشون کم بشه برامون خیلی زیاده.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 16:33 |

*با یادی از شهیدان همیشه ماندگار عملیات شکست محاصره آبادان در5/7/ 1360

خرمشهر سقوط کرده بود اما نه به همی سادگی که بشه تو چن سطو صفه نوشتش. مثه یه کابوس شب و روز دل و جونم میلرزید که حالا چی میشه؟ یعنی جرئت میکنن اینجایم بگیرن؟ تو سنگره رطوبت گرفتهء سبخییه کناره لینمون نشسه بودمو سایه غم تمامه وجودمه گرفته بود. جتایه جنگییه دشمن مثه موروملخ مانور میدادنو دیوار صوتیه میشکسن. اما هیچ بچه ای نبود که به هواشون پر در بیاره وهوشون کنه وو براشون دس تکون بده. تو سنگر بجز یه دسه کلنگه شکسه وو یه کارد کله آشپزخونه وو یه نبشی که نوکش برش خورده بودو تیز شده بود هیچ سلاحی نبود. یه چن تایی شیشه نوشابه هم بچه ها نف کرده بودنو فتیله زده بودن که شاید بشه باشون تانکایه دشمنه به آتیش کشید. اما با همه ای وجود سکوته سنگینی همه جایه گرفته بود. لابد دشمن طوره دیگه ای فک میکردو به خیاله خودش هر خونه ای یه یه سنگر مجهز حساب میکر که پرش نیروهای آماده شکارمنتظرشونن. هر روزو شبی که میگذش شاهده آوار شدنه یه خونه بودم. با اطمینانه کامل میگم که دشمن تو هموشیش ماهه اول جنگ تا تونس با گلوله توپو خمپاره وو موشکو بمبارون هر خونه اییه که رفتو آمدی بش میدید زد. محل برا دیده باناش مثه کفه دس معلوم بود. تا او موقعی که خیالش تخ شد خونه ها دونه به دونه خالی شدنو از زندگی افتادن. داشتم فک میکردم اگه جنگ نشده بود چی یایه داشتمو چیا از دسم رفته بود. هنوز میشد تو کواترا جیلون زدو تیسه کر؟ هنوز میشد تو ولولهء بچه ها رو صندلی یایه زمخته سینما پیروز نشسو کلکسیونه فیلمایه ندیده یه تکمیل کر؟ میشه با دختره همسایه پیمانه زندگی بستو تو همو خونه وو کوچه ای که توش بدنیا اومدیو بزرگ شدی بچه هات بدنیا بیانو بزرگ شن؟ میشه او همه جوونایی که سینه به سینه خاک دادنو از دنیاشون بریدنو کام از خدا گرفتن تا ما بجاشون به دنیا بچسبیمو لاف یاده موندگارشونه بزنیم اما به کل فراموششون کنیم برگردنو طلب امانتیاشونه بکنن؟ نه -  میدونم که هیچکدومه اینا نه میشه نه شدنیه. اما میدونم که میشه با آدمایه تازه ای  دوستو رفیق شد که انگاری از خاکستره سیمرغ برادرایه به خون تپیده وخواهرایه دردو رنج کشیدشون پر پرواز در اووردنو دل به دریا زدنو تو کشتی دریازده  ای دوران منتظر باد شرجی نشسن. " باشد که باز بینم دیدار آشنا را"

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 13:6 |

** با یادی از خواهر ارجمندم فریده شهرکانی که هست و خواهر عزیزمان زهرا که رفته است**

تو کارت پستالت نوشته بودی که چقد برا زهرا آرزوی خوشبختی میکنیو بینهایت خوشحالی. نوشته بودی هر چی برا جشن عروسیش لازم هس که پیشمون گیر نمیاد بگیم تا بفرستی. بدون تعارف. او روزا هنوز خیلی از خصلتایه قبل از رفتنته ناب و دس نخورده باقی داشتی. ای حرفات انگاری عمل کردنشون بود. چقد از تاروفات خوشمون اومدو برات آرزوی خوشبختی کردیمو کلی حض کردیم از ایکه یکیه تو خارج داریم که از ای نامه ها برامون میفرسسه وو دلش با با دلمون همراهه. چقد پز میدادیم. بعد از او نامه دیگه هیچ خبری ازت نداشتیم . ولی مثه همیشه برات دعا میکردیمو آرزوی خوشبختی برات داشتیم. هش سال از شروعه جنگو بیستو یه سال بعد از جنگ گذشته اما هنوز نتونسیم خبری ازت داشته باشیم. زبونم لال انگاری دود شدی رفتی تو آسمون. شایدم ماها دیگه به چش نمی یایمو دیده نمیشیم. فقط امیدوارم که به یادت بیاییم چون تو هیچوخ از یادمون نرفتی . هنوزم دنباله یه خبره خوش ازه تیم . گر چه خبرایه خوشی برات ندارم اما همیکه حس کنم یکی اوور هس که به یادمون باشه ما هم خوشحال میشیم. بیو دیگه ککا خیلی دلتنگتیم.

 

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 14:51 |

تف به ای زندگی. کی باورش میشه!؟ همی دیروز بود که نشسه بود پیشم داش برا آیندش نقشه می کشید. میگف حسابه همه چیه کردم حقوقه ایمامه که بگیرم میتونم هم پیش قسطه خونه هم ماشینه بدمو از شره بی ماشینی خلاص شم. ژیان مهاریه. ولی ازش راضیم. حال میده. همی هفته قراره با آقام اینا بریم خواسته گاری تا یه وخ ناکام از ای دنیا نرم. میخواسم بگم که تو هم بدونی رفیقت دلش از همه چی قرصه. البته اگه روزگار امونم بده. چی داری میگی؟ انگاری پاک از جونت سیر شدی!  بی خیاله ای حرفا. مونوتو باید سیره دلمون زندگی کنیم . عروسیمونو بچه دار شدنو بزرگ شدنه بچه هامونو عروسیشونو ببینیم. با نوه هامون از زندگی لذت ببریم. ایقد فوگورنباش. چیزی شده که ایطوری حرف میزنی؟!اومد یه چیزی بگه که پشیمون شدو گف استغفرولله. یه مدتی بود کم میدیدمش. حسابی رفته بود تو لاکه خودش. تا او روزی که اسمشه جزء شهیدایه سینما رکس اعلام کردن. مو هیچوخ نشنیدم که جنازش پیدا شده باشه اما فهمیدم آدم وقتی میخا از ای دنیا دل بکنه وو بره انگاری پیشاپیش حالیشه.اگرچه خیلی فجیع ولی خداییش به ایرجوامثاله ایرج و بخصوص خونواده هایی که جمعی تو مهلکه سینما رکس نیستو نابود شدن ظلم شد. ظلمی که داغش به تنه خیلیامون نشسه وو حالا حالاهم سرد نمیشه......................................................

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 7:47 |

به خدا ای راهو رسمش نیس. تو زدی زیره همه ی قولو قرارات. یه عمره که به پا حرفات نشسم. هر چی گفتی گفتم باشه. مثه یه بچه ی حرف شنو هر چی گفتی گفتم چش. هر چی وعده دادی قبول کردم. به پا همه چیات صبر کردمو دندون به جیگر گرفتم. آخه چرا با مو. چرا ایطوری؟ گنام چیه که نبایس رویه آسایشه ببینم. گفتی بچه ای بزرگ میشی ای چیزا یادت میره. گفتی جوونی سر به هوایی بزرگتر که شدی پخته میشی همه چی میا دستت. گفتی صبر داشته باش. آخه تا کی! حالام که میگی زندگی همینه که هس. نامردی نکن. مو باهات رو راس بودم همیشه. میدونم کم حوصلگی کردمو یقته زیاد گرفتم ولی کمم مصیبت ندیدم. یادت میا می گفتی درساته بخون تا به یه جایی برسونومت؟ په کو! به کجا رسیدم. چی به دس اووردم؟ هر کی میزد تو سرم رومه بر نمیگردوندم که یه وخ بر نگردم تو رو کسی یو بخابونم تو گوشش. هر کی یه قدم برام بر میداش تا همیشه به پاش میموندم. هر کی میگف رفیقتم براش جون میدادم. اما کوشون او همه رفیق. لامصبه لاکردار تو خو جونه همشونه گرفتی. مونه گذاشتی که شاهده چی باشم. لابد میخای بازم پخته تر بشم ها! بی وجدان سوختم بسه دیگه. نخاسم. او آینده ئی که تو میگی برا مو جز دردو بدبختیو بیچارگی چیزی برام نیوورده. گذشته هامه بم پس بده. میخام تو همو حالو هوا لااقل نفس بکشم. ای او چیزی نیس که میگفتی براش صبر داشته باش. ای او آینده ای نیس که بچگیمو جوونیمو همه ی زندگیمو به پاش گذاشتم. برگردونم به همو جا وو زمانو مقام بچگی که بش تعلق داشتم. میخوام برگردم به همو خونه ای که وقتی پا توش گذاشتم دمه گوشم گفتی موندنی نیسسی. اما اما ایقد سگ جونم کردی که حالا دیگه اگه خودمم بخام رفتنی نیسم که نیسم. دس از سرم بردار. به خدا مو او قد که تو فک میکنی نه حالیمه نه میخام که حالیم باشه. بسسمه دیگه. بزا به حال خودم باشم. طاقتشه ندارم…

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 18:30 |

 

به خدا اشتباه میکنی. مو اومدم. چنبارم اومدم. نشد که بیام پیشت ببینمت. وقتش نبود. هوا خیلی گرم بود. مثه او روزا. یادت میا اوله همه میومدم سراغت؟تو هم مثه همیشه تحویلم میگرفتی. لب که میذاشتم بت جون بم میدادی. هیچی اندازه تو سرحالم نمی اوورد از سروروم تا نوکه انگشتامه صفا میدادی. سخ ازت دل میکندم. خو البته تو هم بدت نمی اومه. کم نمی اووردی. هیچوخ قعطی نداشتی . مزه ت هیچوخ از دهنم بیرون نرفته. تو خودت خوب میدونی که هیچکس اندازه مو همبازیت نبود. از تو حیاطه خونه تا تو کوچه.ای تو بودی که شمشادامونه صفا میدادی. تو بودی که آسفالتایه کوچه یه برق مینداختیو حیاطه خونه یه برا نشستنو خوابمون خنک میکردی. برا همی همیشه برام یه چیزه دیگه بودیو هیچوخ از یادم نمیریو فراموشت نمیکنم. ولی چیکار کنم . نمیتونم بیام پیشت. نمیتونم ببینمت. نمیشه. میدونم دله خوشی از صاحبه جدیدت نداری . بعد از سالایه جنگ ای امیده داشتم که شاید به یه شکلی بازم بت برسم. اما نشدو نذاشتن. بعد از اینم امیدی ندارم که بت برسم. ولی او تاثیریه که تو تو زندگیه او سالام گذاشتی کم نبودو هنوزم که هنوزه حسش میکنم. ای چیزائیم که میگم فقت یه تشکره کوچیکه. اندازه یه جرعه آب که هر وخ ازت خواسم دریغ نکردی. گرچه شنیدم یه مدتی آبه روت بسسن. ای آخریاهم فهمیدم که از جا کندنتو انداختنت رو پشته بونو جاته با سمنت پر کردن. دلم برات کبابه. خیلی دوست دارم. خیلی والف.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 17:19 |

به خدا تقصيره مو نبود! اصن مو تو اي فكرا نبودم. تو خودت خوب ميدوني چقد برام عزيز بوديو هنوزم كه هنوزه هسي. برام شب و روزت فرقي نداش. هميشه وو تو هر هوايي – اي تو بودي كه جامه خالي ميذاشتي تا بيام. مگه نمي اومدم؟ شد تنهات بذارم؟ تو بد ترين شرايط؟ همي الانشم كه شده كي مثه مو دوروبرت ميگرده وو قربون صد قت ميره؟ به خدا بيشتر ازاي اه دسم بر نمياد و گرنه هيچوخ تننات نميذاشتم. باور كن. ميدونم فك ميكني ديگه از پيشت رفتمو محه لت نميذارمو ته راني شدم. شدم اما نتونسسم ازت دل بكنم. نميگم مثه تويه هيچ جا وو هيچ زماني نديدم. به خدا قسم از وختي مجبور شدم از پيشت برم انواعو اقسامشه ديدمو با هر كدومشون يه مدتي زندگي كردم اما تو سر از همشون بوديو هسسي. شايد ديگه هيچوخ نتونم برگردم پيشت اما اي مسئله هيچوخ تقصير مو نبوده – هموطور كه تقصير تونم نبوده. نذاشتن ما با هم بمونيمو زندگيمونو بكنيم. همه ي لذتي كه از گذشته هامون ميبرم او وقتائيه كه بخوابم مياي. جوونو سرزنده. آخ عزيزم نميدوني وختي بت فك ميكنم چه كيفي ميبرمو چه خاطره هائيه به يادم مياري. كاش همه چي هموجوري كه بخوابم مياد ميشد. ميدونم نميشه اما دلم ميخاد فك كنم ميشه. دلم ميخا ميتونسم بازم هر روز رو آسفالته داغت قدم بزنم. شمشاداته آب بدمو و با دره خونه ها ت د و گل كوچيك بازي كنمو زيره نوره لامپايه تيلات درس بخونم. از اول تا آخرته بدوومو سكسك كنمو هف سنگو اشتي تي بازي كنمو آخر شبي از لا بلوكايه  سمنتيه پشته بونمون آرامشته نگا كنم. دلم ميخاد هموطور كه برام ابدي شدي تا آخرشم ابدي باقي بموني. با اي وجود بازم شبا به اي اميد پلكامه رو هم ميذارم كه خوابته ببينم كوچه.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 12:59 |
277270