تبليغاتX
277270 اهل آبادان - هستی اهل آبادان - هستی

! اهل آبادان خوش آمدید weblog به

1016

16

به خدا تقصيره مو نبود! اصن مو تو اي فكرا نبودم. تو خودت خوب ميدوني چقد برام عزيز بوديو هنوزم كه هنوزه هسي. برام شب و روزت فرقي نداش. هميشه وو تو هر هوايي – اي تو بودي كه جامه خالي ميذاشتي تا بيام. مگه نمي اومدم؟ شد تنهات بذارم؟ تو بد ترين شرايط؟ همي الانشم كه شده كي مثه مو دوروبرت ميگرده وو قربون صد قت ميره؟ به خدا بيشتر ازاي اه دسم بر نمياد و گرنه هيچوخ تننات نميذاشتم. باور كن. ميدونم فك ميكني ديگه از پيشت رفتمو محه لت نميذارمو ته راني شدم. شدم اما نتونسسم ازت دل بكنم. نميگم مثه تويه هيچ جا وو هيچ زماني نديدم. به خدا قسم از وختي مجبور شدم از پيشت برم انواعو اقسامشه ديدمو با هر كدومشون يه مدتي زندگي كردم اما تو سر از همشون بوديو هسسي. شايد ديگه هيچوخ نتونم برگردم پيشت اما اي مسئله هيچوخ تقصير مو نبوده – هموطور كه تقصير تونم نبوده. نذاشتن ما با هم بمونيمو زندگيمونو بكنيم. همه ي لذتي كه از گذشته هامون ميبرم او وقتائيه كه بخوابم مياي. جوونو سرزنده. آخ عزيزم نميدوني وختي بت فك ميكنم چه كيفي ميبرمو چه خاطره هائيه به يادم مياري. كاش همه چي هموجوري كه بخوابم مياد ميشد. ميدونم نميشه اما دلم ميخاد فك كنم ميشه. دلم ميخا ميتونسم بازم هر روز رو آسفالته داغت قدم بزنم. شمشاداته آب بدمو و با دره خونه ها ت د و گل كوچيك بازي كنمو زيره نوره لامپايه تيلات درس بخونم. از اول تا آخرته بدوومو سكسك كنمو هف سنگو اشتي تي بازي كنمو آخر شبي از لا بلوكايه  سمنتيه پشته بونمون آرامشته نگا كنم. دلم ميخاد هموطور كه برام ابدي شدي تا آخرشم ابدي باقي بموني. با اي وجود بازم شبا به اي اميد پلكامه رو هم ميذارم كه خوابته ببينم كوچه.

+ نوشته شده توسط سیدرضا موسوی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 12:59 |
277270