شرم
با یادی از شهید سرافراز و محبوب شهرمان جعفر هلالات
تولد: تیر 1345 شهادت تیر 1367 خاکسپاری تابستان 1378
شاید هیچگاه نتوانم حق مطلب را آنگونه که شایسته میباشد ادا نمایم اما بازگو ننمودنش حقیقتی بزرگ را در زندگی ام می پوشاند که هرگز شایسته این بزرگمرد عرصه پیکار نبوده و نخواهد بود.
روزهای سرد و دهشتناک بعد از محاصره آبادان در زمستان سال 1359می آمد و می گذشت و من نه به مانند هر جوان دیگری در آن دوران ، اما به اندازه توانم که روز به روز در بحبوحه فرسایشی شدن جنگ نابرابر تحلیل می رفت به لحظه هایی رسیدم که ماندن را در آن شرایط بیهوده و بی نتیجه دیده و کم کم آماده میشدم که شهر را مانند خیلی های دیگر ترک نموده و همه چیز را وظیفه دیگران بپندارم. آن روز وجب به وجب خانه و کوچه و محله خالی از مردم را برای ماندگاری در حافظه ام با قدمهای سنگین طی کردم ، اشک و آه سردم را از آنچه سالها مرا به زندگی امیدوار می ساخت و دیگر در آن هیچ نشانه زنده ای باقی نمانده بود تا بدان دل ببندم در فضای متروک خانه رها کرده ، نگاه ملتمسانه ام را از آنهمه صفا و صمیمیت همسایگان بریده، دیده خشمی جانکاه بر جور و ستمی که دشمن بر مردم شهرم وارد آورده بود گشودم و در آن سکوت و تنهایی محض زمانه را های های گریستم. افسوس که گرمی هیچ شانه ای تسلایم نبود. تا آن لحظه ای که چشمانم در پاکی زلال چشمان جعفر هلالات که پس از ماهها بی خبری در نزدیکی های مسجد بهبهانیها رودررویم شد نجاتم داد. وقتی فکر میکنم جعفر در آن روزها تنها نوجوانی چهارده ساله بود که لباس مردان جنگی به تن کرده بود وجودم از شرم چون آواری سهمناک در هم می ریزد. از راه رفته بازگشتم تا بهاری دیگر را در شهرم ببینم و خود را مهیای خدمت در لباسی دیگر سازم. بهاری که در جمع صمیمی نیروهای زحمتکش هلال احمر خرمشهر در اردوگاه مهاجرین در فسا جاودانه شد.